|
|
|
|
|
هوا بقدری سرد بود که سرمو تا جایی که جا داشت تو شالم فرو کرده بودم. طبق معمول هر روز صبح وقتی می خواستم عرض بلوار آفریقا رو طی کنم به این فکر کردم که اگه یه روز پام گیر کنه به لبه جدول وسط بلوار و نتونم خودم رو کنترل کنم و وسط بلوار ولو بشم چه اتفاقی می افته؟ یعنی چند تا ماشین از روم رد میشه؟ اصلاْ زنده می مونم یا نه؟ دیوونه وقتی داری از اینجا رد میشی حواستو جمع کن، اینقدر هم فکرای مزخرف نکن. باشه؟ نفهمیم کی و با چه فاصله ای؟ فقط می دونم اگه یه کم دیر جنبیده بودم واقعاْ وسط بلوار ولو بودم یا شایدم زیر ماشین. ماشینا از سمت راست میومدن و من با نهایت دقت داشتم نگاهشون میکردم و خرامان عرض بلوار رو طی میکردم که از سمت چپ چنان ضربه ای به من اصابت کرد که تمام طرف چپ بدنم در آن واحد سر شد. تازه اینا به جهنم، بقدری ترسیده بودم که فکرشو هم نمیکردم اینقدر بزدل باشم. یه تیتیش پشت رل نشسته و اصلاْ به خودش زحمت پیاه شدن هم نمیده که مبادا پاهای مبارکش خسته بشه. مادری ترسیده کنارش و پدری پیر رو صندلی عقبی که رنگ به چهره ندارن. مادره: الهی قربونت برم. الهی فدات بشم. الهی بمیرم برات. چیزی شده مادر؟ بمیرم. نمی دونی چقدر ترسیدم... نگام از روی چهره مضطرب مادر روی صورت سفید شده پیرمرد میفته. با اینکه قلبم انگاری توی دهنم داره میزنه، رو به دختره می کنم که هاج و واج نگام می کنه. تازه گواهینامه گرفتی؟ بله. آها، میگم آخه. زمان ما موقع دنده عقب می گفتن پشت سرتون رو نگاه کنید، به شماها چی گفتن؟ با سرعت قاقارتا زل بزنین به جلو و عقبکی بیاین آره؟ حالا گور بابای اونکه پشت سرتونه صلوات. مهم نیست. نهایت میفرستیش تو باقالیا، نه؟ معذرت خواهی می کنه. ببخشید فکر کردم به یه ماشین زدم. فرق بین گواهینامه و کارت ماشین رو میدونی؟! عصبی برگشتم که به کتفم نگاه کنم که باز هم نگام به صورت رنگ پریده پیرمرد و زبان از ترس بند اومدش افتاد. دلم سوخت. بدون توجه به قربون صدقه های مادر و نگاههای خیره ی دختره، آروم آروم راه افتادم و از میون جمعیت هاج و واج گذشتم. اما یاد این جمله از لودویگ ویتگنشتاین افتادم: بی معنی است که به کسی چیزی بگوییم که نمی فهمد، حتی اگر اضافه کنیم که او نمی فهمد.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 10:58 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 10:59 توسط برکه کبود
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
ای بابا، چته از صبح تا حالا اینطور بُخت کردی و نشستی بغل دست من؟ ... کسل تر از هر روز سر خیابون وایسادم تا سوار ماشین بشم. راننده های زیادی برام نگه میداشتن اما نمی دونم چه کرمیه که از وقتی جلو رو یک نفره کردن دیگه نمی تونم رو صندلی عقب بشینم، شایدم دلیلش کرمی باشه که بعضی آقایون دارن و وقتی کنارشون میشینی مجبوری لونه موش رو قرض کنی، واسه همین محل هیچکدوم نمیذاشتم تا اینکه یه پیرمرد با موهای سفید سفید جلوی پام با سرعت هر چه تمام وایساد. نشستم رو صندلی جلو و دستامو کردم زیر بغلم و ساکت رفتم تو خودم. نمی دونم چقدر به این حالت گذشت و من فکرم درگیر چه چیزایی بود که یه دفعه راننده هه فرمون رو ول کرد و : ای بابا، چته از صبح تا حالا اینطور بُخت کردی و نشستی بغل دست من؟ اه، اه. حالم بد شد. از زندگیم سیر شدم. چته بابا؟ به چی فکر میکنی؟ چرا اینطور رفتی تو هم؟ یه کم بخندی چیزی ازت کم نمیادا. زندگی رو هر چقدر سخت بگیری بازم میگذره منتها آسون بگیر که اینطور صبح اول صبحی اعصاب معصابمون رو بهم نریزی. اینقدر از این حرکت جا خورده بودم که زدم زیر خنده. یعنی کاری جز این از دستم بر نمیومد. نگاش کردم اما اینقدر عصبانی نگاه خیره اش رو به جلو دوخته بود که سرمو بطرف مخالف چرخوندم و به بیرون نگاه کردم. بعدش گفتم: آقا، تا ... هم میری؟ نخیر، همون تا ... میرم. جای دیگه هم نمیرم. هر جا میخوای بری از همون جا خودت برو. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 16:40 توسط برکه کبود
|
|
||
|
|
|
|
|
سالها بود که اینطوری بهم خوش نگذشته بود. جمعه ای بود که یکی از دوستام زنگ زد و گفت: بمیری، بمونی شب باید بیای پیش من. داره برف میاد. من هوس کردم با هم بریم یه قهوه ای بزنیم و پیاده روی کنیم. گفتم: بابا، ننت خوب، بابات خوب، از خیر ما بگذر جمعه بعدازظهری، قهوه خوردنت چیه آخه اونم تو این سرما ... اما ول کن معامله نبود که نبود. القصه که با هزار جون کندن و بدبختی دوشی گرفتم و آماده شده بدون هیچ رنگ و لعابی آماده راهی شدن بودم که دوباره تماس گرفت و گفت: هنوز نیومدی؟ نه. مرگ نه! کجایی پس؟ دارم میام بابا جون، چیه؟ الان میرسم دیگه ... پس حالا که تازه داری راه میفتی یه دست لباس هم با خودت بیار. می دونستم یه چیزی هست و چیزی به من نمیگی. می خوای چیکار؟ تو چیکار داری؟ بیار دیگه ... ببین، از الان باهات اتمام حجت کنم که من مهمونی بیا نیستمااااااا. از خیر من بگذر. بابا جون تو فردا میگیری تا لنگ ظهر می خوابی. من بدبخت باید کله صبح بیدار شم برم سر کار. جون لیلا، ساعت ۷ تا ۹. قول میدم. بیشترم نمیشه، باشه؟ تو اون سرما هزار بار به غلط کردن افتادم که چرا دارم میرم. تازه از حموم اومده باشی و سوز برفم بهت بخوره دیگه دلت بخواد وسط خیابون زار بزنی. تازه اونم من که کوه یخم روم اثر نمیزاره. بماند که من کی رسیدم و چطور آماده شدم و به سر و وضعم صفایی دادم و نزدیک ساعت نه شب بالاخره راهی مهمونی شدیم. نمی دونین که بعدش چه بلایی سرم اومد. تا موقعی که اونجا بودیم خوب بوداااااا، تازه کلی هم برف بازی کردیم و خوردیم و خندیدیم و زدیم و رقصیدیم و هزار تا کار دیگه (فکر بد نکنینا) اما چشمتون روز بد نبینه از زمان برگشتن که ساعت دوازده نیمه شب عزممون رو جزم کردیم برای برگشت اما گویا هیچ آژانسی تمایلی برای کسب درآمد اونم تو یه شب برفی نداشت. خلاصه به زمین و زمان زنگ زدیم که بابا تو رو خدا بیاین دنبال ما و ما رو ببرین خونه اما ... این وسط فقط یه نفر رو کم داشتیم که بهمون بگه چشمتون کور! می خواستین نرین مهمونی اونم تو این هوا تو دل کوه. آخه میدونین چیه؟ خونه میزبان کم مونده بود که تو قله باشه چه برسه دل کوه، خب کی میتونه از این مهمونی بگذره؟ هان؟ بالاخره بعد از کلی دردسر و از صاحب خونه اصرار و از ما انکار، شب تلپ شدیم همونجا و ساعتها از نیمه شب گذشته بود که سر بر بالین گذاشتیم و چشمان مبارک رو بستیم تا در خواب نازی فرو بریم اما مگه اضطراب این سر کار لعنتی میذاشت؟ مردم اونشب که فقط ۲ ساعت خوابیدم و صبح از ساعت شیش نشستم پای تلفن و هی زدم تو سرش تا شاید کسی دلش به رحم بیاد و ماشینی بفرسته بلکه بموقع سر کار حاضر شم نشد که نشد تا بالاخره یه آژانسی ساعت ۹ صبح منت بر سر ما گذارد و لطف کرد فرمود: خانم ماشینم رو تا اون بالا نمی تونم بفرستم. خودت یه مسیری رو تا سر خیابون بیا، منم ماشین برات میفرستم اونجا. بیچاره دوستم. از خواب بیدارش کردم و هلک و هلک پیاده راه افتادیم سمت سر خیابون که اواسط خیابون انگاری راننده دلش به حالمون سوخته باشه، اومده بود سمت خونه. هر چند شک داشتیم راننده آژانس باشه اما وقتی جلوی خونه مورد نظر ایست کرد مونده بودیم چیکار کنیم که صاحب خونه از خواب بیدار نشه که دوستم فریاد بر آورد: آقاااااااااااااا حالا همه اینا بکنار و اینکه من باید حتمن میرفتم خونه دوستم تا لباس عوض کنم هم بکنار، از یخ بندون خیابونا که دیگه نگو و نپرس که ماشین با ترمز دستی بالا باز هم لیز می خورد و چیزی جلودارش نبود... فکر کن با این همه اضطراب برسی محل کارت و بخوای بری تو این سرما صبحونه ای بخوری تا آرامشی پیدا کنی ببینی هیچ چیز تو یخچال نیست و در واقع همه چیز ته کشیده و مجبوری تا ظهر صبر کنی ... اونموقع بود که به خودم گفتم: گه خوردی رفتی مهمونی که هم دیر برسی، هم اصلن نخوابیده باشی، کلی هم کرایه آژانس داده باشی حالا چیزی هم نباشه تا بخوری ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 16:48 توسط برکه کبود
|
|
||