|
|
|
|
|
دیگر برای من چیزی وجود نداشت که نتوان به تأخیرش انداخت. من، من نبودم. هيچكس نبودم. و اين به معجزه اي مي مانست. زندگي خيلي شادتر از آن است كه وقتي به اين سن رسيدم، تصورش را ميكردم؛ انسان هميشه ميتواند دوباره جوان و ديوانه بشود. سخت بود اما ممكن ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 17:25 توسط برکه کبود
|
|
||